بادنجان نامه
یک تیر و چند نشان
هدف اصلی من از آموزش این روش عبارت است از
1- استفاده ی بهینه از انرژی
2-استفاده ی بهینه تر از وقت
البته این روش برای کسانی کارآیی داردکه علاوه بر امر خطیر آشپزی باید دخل و خرج را هم مدیریت کنندنه کسانی که تنها دردشان بی دردیست که صذ البته آنها می توانند با چند تیر حتی یک نشان هم نزنند
بهتر ه بریم سر اصل مطلب
مواد لازم
بادنجان به قدر نیاز
سیر : در ازای هر بادنجان 2 حبه
بخاری گازی یانفتی یا زغالی و حتی هیزمی و هر آنچه که ازش دودی و دمی و بخاری خیزد : یک دستگاه
قدم اول: بادنجانها را ردیف اندر ردیف روی بخاری چیده رهایشان ساخته به دنبال کار خود روید و گاهی زیر و رویشان کنید هر وقت صدای تق و توقشان در آمد نرم و اهسته به سراغشان رفته و در اسرع وقت پوستشان را غلفتی بکنید که این امر از دو راه امکان پذیر است
1-زیر آب سرد گرفته و به راحتی پوست را جدا کنید
2-بادنجانها را انصف کرده با یک قاشق محتویاتش را خالی نمایید
قدم دوم مواد حاصله را با سیر ها به هر نحوی که میتوانید خوب له کنید با گوشتکوب دستی یا برقی
این مواد را می توان در شیشه های در بسته در یخچال تا یک ماه نگه داشت
خوراکهایی که با این مواد میشود پخت
1 بورانی : مقداری از این مواد را در ماست بریزید مخلوط کنید وکمی نعناع خشک اضافه همین
2 کشک بادنحان کمی روغن در قابلمه ریخته گرم نموده و زرد چوبه بریزید وبادنجون له شده را هم و بعد قدری کشک و آب و کمی جوشاندن
3=میرزا قاسمی که دستورش از قبل گفته شده
4-ته چین : مثل همه ی ته چین ها همین که این مواد را با یک قاشق ماست و کمی زعفران و یک عدد تخم مرغ مخلوط نموده و ته دیگ بریزید و رویش برنج نیم پز و با شعله ی کم دم کنیدکافیست نا گفته نماند که این آخری فقط یک فرضیه است ولی به یک بار امتحان می ارزه
تبصره: در خوردن بادنجان افراط نکنید زیرا کسانی که نوکر بادنجان نیستند هم اندر مزایای آن گفته اند هم اندر مضراتش
یادها
نگاهی دیگر به تصویراحساس استاد حمید محمد خا نی
به بهانه ی فصل رفتنش
نمی دانم چگو نه احساس مردی را به تصویر بکشم که بزرگ بود و از اهالی کوچه ی سنجاقکها و دلش می سوخت بر غربت آس و بر بیچارگی همسایه. دردهای انسانی هماره آزارش می داد و در لحظه های بحرانی کسی او را به سکوت همان سالهای پنج تو مانی فرا می خواند و می سرود که:
دلم گرفته و یک جای کار می لنگد به جای ثا نیه ساعت شمار می لنگد
در چنین شرایطی احساس می کرد که هر پنج قاره دور سرش چرخ می خورد و می گفت:
بخت پیاده ام شده ضرب المثل ولی امشب سواره دور سرم چرخ می خورد
و هر گاه غزلش عار فانه گل می کرد و از کویر دلش باران عشق می بارید به سرا پرده های روحانی نظری می انداخت و زمانی که دامن گلدسته های وحدت از ندای تکبیر خیس می شد بال کثرت ریزان خود را به نماز می رساند تا بویی از تو حید مستش کند
هزار آینه ی دل نذر نسترن کرده بود که بیاید و از این که هزار ناکس کس رسیده اند و او صبورانه درنگ می کند شکوه ها داشت.
سبد سبد گل نرگس شکفت برف آمد گرفت قلب وفا پس چرا نمی آیی
قلبی مهربان داشت و هر گاه داغ دوستی بر دلش زخمه میزد از دل بیقرار زخمش خونابه می چکید.
مرگ کلوخ را زیر پای سنگ میدید و به ستم دیدگان دلداری می داد که
به سنگ سیه قسم که دنیا از صدای سنگ شما به لرزه خواهد افتاد
وهرگاه در این هزاره ی بی شور و بی تپش فریادش را نمی شنیدند و استاد فلسفه چپ چپ نگاهش میکرد مرگ را از این زندگی بهتر می دیدو از لهیب شعله ی آتشفشان سکوتش می ترسید
و سرانجام در یکی از همین روزهای پاییزی بهار جوانیش به چوب حراج زده شد و خدای پاییزی دستش را گرفت.
ز تو فان دگر ناله ای بر نخاست غریبی که شد آشنای سکوت
و من :
اگر به بام نرفتم به دف نکوبیدم بدان که شب همه فکر آبرو کردم
اگر نشان زخم به سینه پیدا نیست به بخیه بخیه اشکش ورا رفو کردم
روحش شاد و یادش گرامی