نگاهی دیگر به تصویراحساس استاد حمید محمد خا نی

به بهانه ی فصل رفتنش

نمی دانم چگو نه احساس مردی را به تصویر بکشم  که بزرگ بود و از اهالی کوچه ی سنجاقکها و دلش می سوخت بر غربت آس و بر بیچارگی همسایه. دردهای انسانی هماره آزارش می داد و در لحظه های بحرانی کسی او را به سکوت همان سالهای پنج تو مانی فرا می خواند و می سرود که:

دلم گرفته و یک جای کار می لنگد                به جای ثا نیه ساعت شمار می لنگد

در چنین شرایطی احساس می کرد که هر پنج قاره دور سرش چرخ می خورد و می گفت:

بخت پیاده ام شده ضرب المثل ولی             امشب سواره  دور سرم چرخ می خورد

و هر گاه غزلش عار فانه گل می کرد و از کویر دلش باران عشق می بارید به سرا پرده های روحانی نظری می انداخت و زمانی که دامن گلدسته های وحدت از ندای تکبیر خیس می شد بال کثرت ریزان  خود را به نماز می رساند تا بویی از تو حید مستش کند

هزار آینه ی دل نذر نسترن کرده بود که بیاید و از این که هزار ناکس کس رسیده اند و او صبورانه درنگ می کند شکوه ها داشت.

سبد سبد گل نرگس شکفت برف آمد              گرفت قلب وفا پس چرا نمی آیی

قلبی مهربان داشت و هر گاه داغ دوستی بر دلش زخمه میزد از دل بیقرار زخمش خونابه می چکید.

مرگ کلوخ را زیر پای سنگ میدید و به ستم دیدگان دلداری می داد که

 به سنگ سیه قسم که دنیا از صدای سنگ شما به لرزه خواهد افتاد

 وهرگاه  در این هزاره ی بی شور و بی تپش  فریادش را نمی شنیدند و استاد فلسفه چپ چپ نگاهش میکرد مرگ را از این زندگی بهتر می دیدو از لهیب شعله ی آتشفشان سکوتش می ترسید

و سرانجام در یکی از همین روزهای پاییزی بهار جوانیش به چوب حراج زده شد و خدای پاییزی دستش را گرفت.

ز تو فان دگر ناله ای بر نخاست                             غریبی که شد آشنای سکوت

و من :

اگر به بام نرفتم به دف نکوبیدم بدان که شب همه فکر آبرو کردم

اگر نشان زخم به سینه پیدا نیست به بخیه بخیه اشکش ورا رفو کردم

روحش شاد و یادش گرامی