شب چله

شب یلدا شب فر و کیان است    نشان از سنت ایرانیان است

ایرانیان از قدیم شب چله را که بلند ترین شب سال بوده ودر نتیحه تاریکی وسرما غالب،تا سپیده دمان در کنار هم بیدار می ماندند تا ترانه های همدلی ، دوستی وبا هم یکی شدن را در گوش فرزندانشان زمزمه کنندتا یاد بگیرند که با شیرینی در کنار هم بودن می توان از تلخی روزگار اندکی کاست

یلدا را زاد شب مهر می دانستندو اول دی راروز زایش خورشید-روز غلبه ی روشنایی بر تاریکی، و آن روز را خور روز یا دی گان می نامیدند. در آن روز کوچکترین گناه نا بخشودنی بودو جنگ و خونریزی حتی کشتن حیوان و پرنده ممنوعکه این خود تمرینی بود برای استمرار صلح و دوستی. روز برابری بود و پیشی گرفتن داد بر بیداد. در این روز شاه و گدا یکسان  می پوشیدند و می نوشیدند

می گویند این مراسم از ایران به روم رفته و ساتورن نا م گرفته و بعد از مسیحی شدن رومیان با میلاد حضرت عیسی تطبیق داده شده و یلدا یش نامیده اند که واژه ایست سریانیبه معنی میلاد

از زمان ساسانیان این واژه به مذاقمان خوش آمد و ماهم یلدا خطابش کردیم که زایش خورشید و روشنایی را در پی داشت

پس بیا تا" من و تو" قدر یکدیگر بدانیم و  باور های خوب نیاکانمان را پاس داشته در کنار هم گرد آییم و در س" ما " شدن را به فرزندانمان بیاموزیم

دوبیتی

دلم در حمله اي لو رفت امشب          ميان سنگـرش خو رفت امشب

هميشه پيش ما پافنگ مي كرد         ولي ديدي چه پر دو رفت امشب 

حمیدمحمدخانی

دوبیتی

كسي مي گفت درگوشم كه برخيز       ازين نا گفته هاي گفته بگريز

دلـــــت بار غــمي بر دوش دارد       ازين دنياي بي حاصل بپرهيز

حمیدمحمدخانی

به قول حافظ

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

 آمدن عید مبارکتان باد

دیروز کرمان،امروز آذربایجان

امشب هواي زلزله داري زمين بلرز
فكر كدام شهر و دياري زمين بلرز
هرجا كه ارگ و خاطره و يادگار هست
درهم بكوب نيست مهاري زمين بلرز
خو كرده اي به گريه ما التماس ما
ديگر چه غم ز ناله و زاري زمين بلرز
آن طفل شير خواره كه بي شير مانده است
پرتاب كن به گوشه كناري زمين بلرز
جايي كه سقف هست من آنجا نمي روم
جايي كه هست و نيست قراري زمين بلرز
هرگز سواره فكر پياده نمي كند
اكنون كه برمراد سواري زمين بلرز
شايد ز بي خيالي ما گشته اي ملول
شايد هنوز تحت فشاري زمين بلرز
روز قدم به ديده نهادن به من بگو
گويند گفته اي به قناري زمين بلرز
ما از تو هيچ شكوه نداريم ،همين كه هست
تقصير ماست گاه و گداري زمين بلرز
اي نازنين گسل بگسل دير مي شود
حيران چرا به فكر چه كاري زمين بلرز

يك قطره اشك مانده و يك شهر زلزله
اين قطره هم نثار مزاري زمين بلرز

این شعر را زنده یاد حمید محمدخانی در رثای زلزله زدگان بم سرود

 

ذوبیتی

دلم در سنگر خود خواب رفته       زبام دل گل مهـتاب رفته

خيال رفتـــــني دردي ندارد      گمانم دامن شب آب رفته


حمیدمحمدخانی


مبعث پیام آور صلح و دوستی بر همگان مبارک

گل نور

 

شب تاريك بشر را چو چراغان كردند

دل هر آينه را آينه باران كردند

صدف مكه گل نور در آغوش كشيد

بت شكستند و شب كفر مسلمان كردند

مكه مي سوخت به ياد تو در انديشه دور

كعبه را بهر  تو سرلوحه ايمان كردند

گوش زمزم ز دف خاطره لبريز كه باز

مكه را با گل ياد تو گلستان كردند

نور ماهش چو بر آينه اذهان افتاد

هر گدا را به هزار آ‌يينه مهمان كردند

عكس مهتاب رخش از دل افلاك گذشت

دختران فلكي سرمه چشمان كردند

چشم خورشيد چو بر چشمه اين نور افتاد

شب خوبان به نگاهي سحر افشان كردند

مكه از بوي گلش سربه بيابان زده است

خيل گل در قدمش چاك گريبان كردند

زنده یاد استادحمیدمحمدخانی

 

دوبیتی

كسي مي گفت درگوشم كه برخيز       ازين نا گفته هاي گفته بگريز

دلـــــت بار غــمي بر دوش دارد       ازين دنياي بي حاصل بپرهيز

زنده یاد حمیدمحمدخانی

ذوببیتی

دلم چون چيــــني آسيـــب ديده         به سنگ غم لب تــــردش پريده

به خود گفتم كه بندش مي زنم من     به من گفتي كه عمرش سررسيده

 

زنده یاد حمید محمدخانی

با حافظ

نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

چنگ در پرده همین می دهدت پندولی

وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

در چمن هر ورقش دفترحالی دگر است

حیف باشد که زحال همه غافل باشی

گر چه راهیست پراز بیم زما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

نقد عمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف

گر شب و روزدراین قصه ی مشکل باشی

حافظاگر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهدمطبوع شمایل باشی

 

یادها

نگاهی دیگر به تصویراحساس استاد حمید محمد خا نی

به بهانه ی فصل رفتنش

نمی دانم چگو نه احساس مردی را به تصویر بکشم  که بزرگ بود و از اهالی کوچه ی سنجاقکها و دلش می سوخت بر غربت آس و بر بیچارگی همسایه. دردهای انسانی هماره آزارش می داد و در لحظه های بحرانی کسی او را به سکوت همان سالهای پنج تو مانی فرا می خواند و می سرود که:

دلم گرفته و یک جای کار می لنگد                به جای ثا نیه ساعت شمار می لنگد

در چنین شرایطی احساس می کرد که هر پنج قاره دور سرش چرخ می خورد و می گفت:

بخت پیاده ام شده ضرب المثل ولی             امشب سواره  دور سرم چرخ می خورد

و هر گاه غزلش عار فانه گل می کرد و از کویر دلش باران عشق می بارید به سرا پرده های روحانی نظری می انداخت و زمانی که دامن گلدسته های وحدت از ندای تکبیر خیس می شد بال کثرت ریزان  خود را به نماز می رساند تا بویی از تو حید مستش کند

هزار آینه ی دل نذر نسترن کرده بود که بیاید و از این که هزار ناکس کس رسیده اند و او صبورانه درنگ می کند شکوه ها داشت.

سبد سبد گل نرگس شکفت برف آمد              گرفت قلب وفا پس چرا نمی آیی

قلبی مهربان داشت و هر گاه داغ دوستی بر دلش زخمه میزد از دل بیقرار زخمش خونابه می چکید.

مرگ کلوخ را زیر پای سنگ میدید و به ستم دیدگان دلداری می داد که

 به سنگ سیه قسم که دنیا از صدای سنگ شما به لرزه خواهد افتاد

 وهرگاه  در این هزاره ی بی شور و بی تپش  فریادش را نمی شنیدند و استاد فلسفه چپ چپ نگاهش میکرد مرگ را از این زندگی بهتر می دیدو از لهیب شعله ی آتشفشان سکوتش می ترسید

و سرانجام در یکی از همین روزهای پاییزی بهار جوانیش به چوب حراج زده شد و خدای پاییزی دستش را گرفت.

ز تو فان دگر ناله ای بر نخاست                             غریبی که شد آشنای سکوت

و من :

اگر به بام نرفتم به دف نکوبیدم بدان که شب همه فکر آبرو کردم

اگر نشان زخم به سینه پیدا نیست به بخیه بخیه اشکش ورا رفو کردم

روحش شاد و یادش گرامی

 

 غزلی از حافظ

روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست        می زخمخانه به جوش آمد و می باید خاست

نوبت زهد فروشان گرانجان بگذشت                وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که جنین باده خورد          این نه عیبست بر عاشق رند و نه خطاست

باده نوشی که درو روی و ریایی نبود               بهتر از زهد فروشی که درو روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق                    آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم               و آن چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم        باده از خون رزانست نه از خون شماست

                               این چه عیبست کز آن عیب خلل خواهد بو د

                                ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست؟

گل نور

مبعث پیام آور صلح و دوستی بر همگان مبارک

 

شب تاريك بشر را چو چراغان كردند

دل هر آينه را آينه باران كردند

صدف مكه گل نور در آغوش كشيد

بت شكستند و شب كفر مسلمان كردند

مكه مي سوخت به ياد تو در انديشه دور

كعبه را بهر  تو سرلوحه ايمان كردند

گوش زمزم ز دف خاطره لبريز كه باز

مكه را با گل ياد تو گلستان كردند

نور ماهش چو بر آينه اذهان افتاد

هر گدا را به هزار آ‌يينه مهمان كردند

عكس مهتاب رخش از دل افلاك گذشت

دختران فلكي سرمه چشمان كردند

چشم خورشيد چو بر چشمه اين نور افتاد

شب خوبان به نگاهي سحر افشان كردند

مكه از بوي گلش سربه بيابان زده است

خيل گل در قدمش چاك گريبان كردند

 

شعر از حمید محمدخانی

شعر

باز هم تصویر ی از احساس برادرم حمیدروحش شاد و یادش گرامی

در خيابان غريب زندگي گم شدم ،اي آشنا آرام تر

مي سرايم يك سبد گلواژه من جمله تقديم شما ،آرام تر

لحظه لحظه قطر هاي سرنوشت همچنان مي ريخت در دامان شب

آسمان خسته با يك مشت ابر مي گذشت از بام ما ،آرام تر

شكو ه مي كردم  شبي دور ازشما در كنار چشمه سار دوستي

رود چون شال سپيدي مي گذشت آب مي شد پا به پا ،آرام تر

قصه مي گفت از زمان دور دور ،شايد از دوران پاك كودكي

ياد مي كرديم و مي خوانديم تو را با صداي بي صدا ،آرام تر

بوي ترش ليقه بوي مشق شب ،باز باران با ترانه مي نوشت

در فضاي خانه هاي روستا مشق بر ديوارها ،آرام تر

سبز  مي شد  وعده با يك مشت خط زير طاق هستي آن روزها

دور مي شد آرزو از من شبي ،مي نوشتم بي وفا ،آرام تر

زير سقف گرم و سرد آرزو، لحظه هاي ترد بودن مي گذشت

سبز مي شد خاطرات كودكي ، با دلم گفتم دل آرام تر

عاشق نانم اگر ترخان نباشد گو مباش 

بلکه با نان نیز اگر بریان نباشد گو مباش

لحم و روغن اولا باید که باشد در برنج

گر نخود یا زیره ی کرمان نباشد گو مباش

دنبه ی کشکک بر آ ن صورت که من می خواهمش

 چون به چنگ افتد اگر دندان نباشد گو مباش

گنده می باید که باشد تخم مرغش در میان

زیره و گشنیز اگر بر آن نباشد گو مباش

چون برنج زرد لیمویی تو را بر سفره نیست

رشته  کاچی اگر در خان نباشد گو مباش

ور کماچ گرم و یخنی داری اندر توشه دان

گر پیاز گنده در انبان نباشد گو  مباش

نفس را دعوت مکن بسحاق اگر خوانی کشی

 زله بندی گر تورا مهمان نباشد گو مباش

گنده : کوفته

زله : باقی مانده غذا

شعر

دامن سخن

کنون که در دل من آفتاب می رقصد

به دامن سخنم شعر ناب می رقصد

مرا به آبی چشمان خویش مهمان کن

که بی تو بر سر موج این حباب می رقصد

ستاره ها همه رقصیده اند. مه امشب

در این پیاله در آغوش آب می رقصد

درون زورق چشمم اگر بیارامی

به یک کرشمه ی ساقی ، شراب می رقصد

شراب خاطره در شط عشق جاری کن

که قطره قطره ، به چشمم گلاب می رقصد

جواب سخت تو را راستی نمی دانم

ز پرسشم قلم از اضطراب می لرزد

زنده یاد حمید محمدخانی

دوبیتی

  دلا در عشـق بي تفسيــر مانـــــدي         دراين قحط وفا دلگير مانـــدي

چو يوسف خواب ديدي غصه مي رفت        ولي اين خواب بي تعبير ماندي

استاد حمید محمدخانی

پخ پخو

این بار با مجید محمد خانی بخندیم:

گاه گاهی پخ پخویی لازم است

خنده کردن را شروعی لازم است

با غروب گریه خنده می دمد

هر غروبی را طلوعی لازم است

خنده بر هر درد بی درمان دواست

خنده بر هر خوبرویی لازم است

حزن را بر روی مومن راه نیست

مومنان را خنده رویی لازم است

در کویر خشک بی آب و علف

کوزه ی آبی سبویی لازم است

بهر خندیدن دو تا لب کافی است

بهر تر کردن گلویی لازم است

بر کسی خندیدن عین احمقی است

خنده را هم صرفه جویی لازم است

پس بیا با هم بخندیم  نی به هم

هرزگی نه  بذله گویی لازم است

چون دلی از غم شکسته می شود

بند و بستی و رفویی لازم است

گر نداری بهر خنده مطلبی

توی وبلاگ جستجویی لازم است

عاشقان را مهر جویی لازم است

توی وب هم چت پتویی لازم است(توی وب چت گفتگویی لازم است)

 در گویش کرمانی پخپخو یعنی قلقلک و چت پتو به معنای گفتگوست

يك جاي كار مي لنگد

 

دلم گرفته و يك جاي كار مي لنگد

به جاي ثانيه ساعت شمار مي لنگد

هزار بار نشستم كه بگذرم از خويش

ولي چه فايده اين چوب دار مي لنگد

گمان كنم غلط از سال پنج توماني است

كه چرخ زندگي از اين مدار مي لنگد

دوباره زورق چشم از كنار اشك گذشت

ز رعد و برق و تلاطم بهار مي لنگد

بيا به پاي چليپا تورا نگاه كنم

كه بي نگاه تو سنگ مزار مي لنگد

من از گزارش اين رهگذر هراسانم

كه از هراس گلوله شكار مي لنگد

به جاي هر نفس آه مي كشم، بسي شبها

قطار اشك من از اين قرار مي لنگد

هزار بار تو را آزموده ام  شايد

زهاي و هوي تو هاي هزار مي لنگد

بيا كه ساز من امشب عجيب ناكوك است

ز زخمه هاي  دلم پاي تار مي لنگد

تو را هميشه مثل خودم ساده مي نوشتم من

چقدر ساده ! كه يك جاي كار مي لنگد

 

28/4/83 رفسنجان حمید محمدخانی

شعر

باران خاطرات

دنيا دوباره دور سرم چرخ مي خورد
يك آسمان ستاره دور سرم چرخ مي خورد
دريا ،تلاطم امواج،گرد باد
از هر كناره دور سرم چرخ مي خورد
شهر شلوغ با همه ابعاد خوب و بد
گويي هماره دور سرم چرخ مي خورد
تنها ،كنار پنجره،باران خاطرات
آن ماه پاره دور سرم چرخ مي خورد
كوي شهيد،كوچه شاهد،پل اميد
مسجد،مناره دور سرم چرخ مي خورد
عمري نفس نفس پي بيچارگي خويش
آن راه چاره دور سرم چرخ مي خورد
خواب و خيال تازه رهايم نمي كند
هر پنج قاره دور سرم چرخ مي خورد
هفتاد و هفت واژه داغ و دو چشم شور
آن شور باشراره دور سرم چرخ مي خورد
بخت پياده ام شده ضرب المثل ولي
امشب سواره دور سرم چرخ مي خورد
يك قلب تير خورده،يك واژگان سرخ
آن هفت كاره دور سرم چرخ مي خورد
تنها نهاد شاد غزل هاي من تويي
حتی گزاره دور سرم چرخ مي خورد
"توفان" تو را به باغ اساطير مي برد
تا آن هزاره دور سرم چرخ مي خورد

نوشته شده توسط: حميد محمدخاني
تاريخ ارسال : دوشنبه 5 مرداد 1383
http://www.avayearam.com/poem/Showpoet.asp?id=hamid_m_34@yahoo.com

مشاهده ديكر ارساليهاي حميد محمدخاني

شعر

 لحظه های بحرانی

دلم گرفته ازين لحظه  هاي بحراني

ازاين دقايق سر در گم پريشاني

در آسمان دلم ابر هست ميلي نيست  

 به باغ پنجره در روزهاي بحراني

دوباره يك غزل ابر نباريده

فضاي خانه شعر  نگشته توفاني

نشسته قطره خاكستري شبنم اشك

ميان يك دو سه بيتي كه بعد مي خواني

كسي مرا به سكوتي كه چون دلم ترد است

سكوت سرد همان سال پنج توماني

به شعر،واژه،غزل حرف تازه مي خواند

ومن مُرَددَم كه بخوانم شب غزل خواني

صداي زنجره اي نيست در حوالي شب

ز انعكاس صداي سكوت طولاني

چكيده واژه شب روي دامن احساس

سياه، سياه اشك، اشك پشيماني

حضور سبز تورا حرف حرف مي خوانم

نيامدي و نيامد شبي كه مي داني

تو،من،ستاره،غزل،آسمان تنهايي

شب،سايه،دل، كوچه پريشاني

 يكي دو بيت نگفته دراين غزل گفتم

همان دو بيت وسط بعد آن غزل خواني

مرا ببر به تماشاي باغهاي غزل

كه خسته خسته ازين لحظه لحظه حيراني

ببند دفتر شعر مرا تمامش كن

قصيده مي شود از درد و رنج انساني

خرداد ۱۳۸۳ رفسنجان حمید محمدخانی

حرف حساب

فقط کمی احمق باش تا از زندگی لذت ببری

شکسپیر

دوبیتی

دلم دربســـت ســوداي تو دارد         سري افكــنده در پاي تو دارد

سه تارم گرچه ناساز است امشب         امـــيد ياري از ناي تــو دارد

زنده یاد حمید محمدخانی

زنگ احساس غزل

 

سالها من در عمل دل مي بريدم در كلاس

قلب احساس غزل مي آفريدم در كلاس

حافظ و خواجو مولانا و خاقاني و او

شعر مي خواندند ، من هم مي شنيدم در كلاس

شاعر امروز هر تكواژ سبزي مي فروخت

با كمال ميل آن را مي خريدم در كلاس

در ميان كوچه، گاهي عابري با خاطرات

شعر مي رقصيد ، من هم مي دويدم در كلاس!

در شبستان خيالم بخش مي كردم تورا

با تبسم بخشها را مي كشيدم در كلاس

پشت جلد دفتر احساس مي ديدم تو را

از سر شاخي به شاخي مي پريدم در كلاس

يك نفر از گوشه اي مي گفت :آقا وقت نيست

گفتم: آنجايي كه مي بايد رسيدم در كلاس

زنگ احساس غزل امروز در من دير شد

از صداي زنگ، من از جا پريدم در كلاس

باز هم تصویری دیگر از احساس حمید محمد خانی متخلص به طوفان



 

شعر

خداي آينه ها پس چرا نمي آيي

تو ازبراي خدا پس چرا نمي آيي

شبم بدون ستاره چه سخت مي گذرد

ستاره شب بيا پس چرا نمي آيي

صداي بال كبوتر هنوز مي آيد

به گوش تانيه ها، پس چرا نمي آيي

سبد، سبد گل نرگس شكفت برف آمد

گرفت قلب وفا ،پس چرا نمي آيي

گمان كنم كه تو دلگيري از كسي چون من

مكن نگاه و بيا ،پس چرا نمي آيي

هزار قافله را من شمرده ام هر شب

وزيد باد صبا ،پس چرا نمي آيي

كنار ثانيه ها مانده ام  نگاهم كن

نگاه كن و بيا ،پس چرا نمي آيي

زنده یاد حمید محمد خانی

دو بیتی

غمت از سينه ما راندني نيســـت          دلا عشق تو از رو خواندني نیست

صداي كاروان برخاست برخيـــز         كه اين يوسف به چاهش ماندني نيست

حمید محمدخانی

سیزده به در

سیزده به در است و همه از شهر به در                    من همان سیزدهم کز همه عالم به درم

 

سال نو مبارک

زیبا ترین بهار تقدیم تو باد

                              آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ای است روئیدن عشق

                              آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

رباعی

گفتم كه وفا گفـــتي آري دارم         در بانك نجابت اعتبــاري دارم

گفتم به حساب من اگر بازرسي        بيني كه چه قلب وامداري دارم

حمید محمدخانی

دوبیتی

دلم دربســـت ســوداي تو دارد         سري افكــنده در پاي تو دارد

سه تارم گرچه ناساز است امشب         امـــيد ياري از ناي تــو دارد

زنده یاد حمید محمد خانی

زلزله ی بم

امشب هوای زلزله داری زمین بلرز

فكر كدام شهر و دياري زمين بلرز
بشكن،بريز يك دو سه باري زمين بلرز
هرجا كه ارگ و خاطره و يادگار هست
درهم بكوب نيست مهاري زمين بلرز
خو كرده اي به گريه ما التماس ما
ديگر چه غم ز ناله و زاري زمين بلرز
آن طفل شير خواره كه بي شير مانده است
پرتاب كن به گوشه كناري زمين بلرز
جايي كه سقف هست من آنجا نمي روم
جايي كه هست و نيست قراري زمين بلرز
هرگز سواره فكر پياده نمي كند
اكنون كه برمراد سواري زمين بلرز
شايد ز بي خيالي ما گشته اي ملول
شايد هنوز تحت فشاري زمين بلرز
پس لرزه لرزه لرزه دلم آب مي شود
ديگر نمانده مانده قراري زمين بلرز
روز قدم به ديده نهادن به من بگو
گويند گفته اي به قناري زمين بلرز
ما از تو هيچ شكوه نداريم ،همين كه هست
تقصير ماست گاه و گداري زمين بلرز
اي نازنين گسل بگسل دير مي شود
حيران چرا به فكر چه كاري زمين بلرز

يك قطره اشك مانده و يك شهر زلزله
اين قطره هم نثار مزاري زمين بلرز

 

 این هم تصویر دیگری از احساس زنده یاد حمید محمد خانی که به مناسبت زلزله بم سروده شده

خورشيد سرخ عشق

خورشيد سرخ عشق

 

اي ماه من كه بر سر ني جا گرفته اي              

از اوج نيزه خانه دلها گرفته اي

با پاي خويش رفته به ميدان كربلا               

 با دست نيزه عالم بالا گرفته اي

خورشيد سرخ عشقي  بر بام نينوا                 

 آوازه اي به وسعت معنا گرفته اي

ازبس ستم به سينه پاكت نوشته شد             

 چندين نشان عشق تو يكجا گرفته اي

اي ناخداي كشتي طوفان كربلا                     

بس حر تشنه لب تو زدريا گرفته اي

فرداي عشق قصه حلقوم و خنجر است          

 اين قصه از حديث مسيحا گرفته اي

موسي بدست معجزه تا بگذرد زنيل               

صد نيل خون به سينه تو تنها گرفته اي

شرح خليل و هاجر و خنجر همين كه تو        

خون از گلوي غنچه ليلا گرفته اي

يوسف به چاه واقعه مي ماند اگردمي            

 مي ديد دل زخانه دنيا گرفته اي

چون غنچه هاي خون تو در سينه جا گرفت   

 نام بلند خون خدا را گرفته اي

 زنده یاد حمید محمدخانی

 

شعر فروغ

مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش

ای نعل های خوشبختی

و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ

وای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

وای جدال روز وشب فر شها و جاروها

ابر تیره غم

هزار ابر غم از دیده ی خبر می ریخت

شبی که شبنم اشکم از دیده ی تر می ریخت

برای ماتم آن شاهباز سدره نشین

کبوتر دلم از غصه بال و پر می ریخت

شبی که جان مرا روی شانه می بردند

ز ابر تیره ی غم دست روی سر می ریخت

تگرگ غصه به دامان شهر می بارید

بهار تشنه ی خرداد برگ و بر می ریخت

بهشت بود و قیامت به پای آن قامت

خزان خزان دل افسرده بیشتر می ریخت

 اگر به کوه بگویم چنان بگرید زار

که اشک غصه ز چشم ابو البشر می ریخت

نمی توان غم دل را چنان که هست نوشت

که تار و پود وجودم از آن سفر می ریخت

محمد خانی،حمید /  تصویر احساس /انتشارات دار الطب / 1382

کنون که در دل من آفتاب می رقصد

به دامن سخنم شعر ناب می رقصد

مرا به آبی چشمان خویش مهمان کن

که بی تو بر سر موج این حباب می رقصد

ستاره ها همه رقصیده اند. مه امشب

در این پیاله در آغوش آب می رقصد

درون زورق چشمم اگر بیارامی

به یک کرشمه ی ساقی ، شراب می رقصد

شراب خاطره در شط عشق جاری کن

که قطره قطره ، به چشمم گلاب می رقصد

جواب سخت تو را راستی نمی دانم

ز پرسشم قلم از اضطراب می لرزد

زنده یاد حمید محمد خانی

رفسنجان

                                  رفسنجان

هماره مي تپد اين دل براي رفسنجان

براي مردم بي ادعاي رفسنجان

بيا به رفته تاريخ خود بپردازيم

به شهر گمشده و ماجراي رفسنجان

« اُناس» شهر غريبي كه مانده در دل خاك

و رسته از دل پاكش بناي رفسنجان

كنار جاده « رودان » مسافري دارد

به كوله بار تمنا هواي رفسنجان

صداي قافله پيچيده در گلوي « ابان »

صداي زمزمه اي از وراي رفسنجان

ز ريشه هاي بجا مانده سه شهر بزرگ

شكوفه سر زده ، جاي جاي رفسنجان

لهيب قلب كوير از عطش مرا مي كشت

فتادم از همه عالم به پاي رفسنجان

رسانده چهره خندان اين عروس كوير

به گوش مردم عالم صداي رفسنجان

تمام هستي عالم اگر به من بدهند

نمي دهم وجبي از سراي رفسنجان

حكايت لب خندان و پسته د ا ني چيست؟

نماد مردم زود آشناي رفسنجان

هزار لاله خونين در اين ديار شكفت

گرفت بوي ولايت فضاي رفسنجان

كبوتران مهاجر دوباره باز مي آيند

سري به دامن دار الشفاي رفسنجان

بيا نظاره كنيم آسمان آبي را

كنار مزرعه در روستاي رفسنجان

به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است

بيا بساز چو ما با خداي رفسنجان

حمید محمدخانی

عید

دوستان سلام

عید همگی مبارک. سال خوبی را برایتان آرزو می کنم.صد سال به از این سالها.بهارتان به آر

 

عید

خورشید سرخ عشق

خورشید سرخ عشق

     اي ماه من كه بر سر ني جا گرفته اي              

    از اوج نيزه خانه دلها گرفته اي

با پاي خويش رفته به ميدان كربلا               

 با دست نيزه عالم بالا گرفته اي

خورشيد سرخ عشقي  بر بام نينوا                 

 آوازه اي به وسعت معنا گرفته اي

ازبس ستم به سينه ی پاكت نوشته شد             

 چندين نشان عشق تو يكجا گرفته اي

اي ناخداي كشتي طوفان كربلا                     

بس حر تشنه لب تو زدريا گرفته اي

فرداي عشق قصه حلقوم و خنجر است          

 اين قصه از حديث مسيحا گرفته اي

موسي بدست معجزه تا بگذرد زنيل               

صد نيل خون به سينه تو تنها گرفته اي

شرح خليل و هاجر و خنجر همين كه تو        

خون از گلوي غنچه ليلا گرفته اي

يوسف به چاه واقعه مي ماند اگردمي            

 مي ديد دل زخانه ی دنيا گرفته اي

چون غنچه هاي خون تو در سينه جا گرفت   

 نام بلند خون خدا را گرفته اي

 شعر از حمید محمد خانی

 

 

دو بیت ستاره

به یاد استاد حمید محمدخانی

به مناسبت۲۴ آبان، سومین سالگرد سفر ملکوتی اش

 

دو بیت ستاره

مسافران همه رفتند و آسمان باقی است

هزار دیده به دنبال کهکشان باقی است

یکی دو بیت ستاره در آسمان مانده

ز زخم پای مسافر همین نشان کافی است

برای ماندن و رفتن نگاه می کردم

پر شکسته مرغی در آشیان باقی است

عزیز همسفری رفته است و بعد از این

خیال یاد عزیزش در آسمان باقی است

رواق خاطره ها را مرور می کردم

ز آب چشم، دو دریای بیکران باقی است

هزار دیده از آن چشم مست بیدارند

هزار دیده به دست مسافران باقی است

هنوز مردم دیده تو را طلب دارد

رد دو چشم به دنبال کاروان باقی است

 

زنده یاد حميد محمد خاني در آذر ماه 1333 در رفسنجان پا به عرصه وجود گذاشت . دوره کارشناسي ادبيات فارسي را در دانشگاه علامه طباطبايي و کارشناسي ارشد ادبيات فارسي را در دانشگاه شيراز واحد فسا به پايان رساند .

اهم فعاليت هاي او علاوه بر خدمت در دبيرستان هاي شهرستان هاي رفسنجان عبارت است از : تدريس در دانشگاه علوم پزشکي ، امام صادق ، موسسه خيريه حضرت زينب (ص) و  انجمن سينماي جوان ، رياست انجمن اهل قلم رفسنجان ، دبير انجمن شعر و ادب ، عضو هيئت مديره کانون هنر  ، عضو انجمن کتابخانه هاي عمومي  ، مسئول روابط عمومي دانشگاه علوم پزشکي و سردبير روزنامه چاووش .

 سرانجام در آبان ماه 1384 به ديار دوست شتافت

روحش شاد و يادش گرامي باد

آثار مکتوب او عبارت است از : فرهنگ اصطلاحات پزشکي سنتي ، تصوير احساس (مجموعه اشعار) ، کوچه سنجاقک ها (مجموعه مقالات) و تعدادي مقاله ديگر که در مجلات مختلف علمي به چاپ رسيده است .

علاوه بر آثار  ياد شده کتاب گياه درماني او در تابستان 1385 ، شش ماه بعد از سفر ملکوتي اش انتشار يافت .

اشعار زيادي نيز از ايشان به يادگار مانده است که تعدادي از آنها توسط انتشارات دار الطب قم تحت عنوان تصوير احساس (جلد دوم) ، به زيور طبع آراسته گشته است .اميد است در آينده نزديک شاهد انتشار تمام اشعار ايشان با کيفيتي مناسب باشيم .

دنياي گل: در منقبت  امام رضا(ع)

دنياي گل: در منقبت  امام رضا(ع)

چشمه روز، فروغ رخ زيباي گل است

ماه شب دانه تسبيح تمناي گل است

در حريم حرم سبز تو اي واژه نور

هرچه ديدم همه ياد آور سيماي گل است

دست من رفت بر آن طره ايوان بلند

ديده ام ماند بر آن شمسه كه بالاي گل است

سر نهادم چو كبوتر به بلنداي حريم

ديدم آهوي حرم غرق تماشاي گل است

مانده ام سخت كه فردا زچه رو دختر تاك

ديده اش بر كف مينويي ميناي گل است

يوسف خاطره اش برد دلم را دربست

دل من شيفته آن يدو بيضاي گل است

همچو مجنون ز بيابان طبس تا در توس

مي رود ليلي دل غرق تمناي گل است

در رواق حرمش جان من و باده عشق

و سپس بوسه زبالاي سر و پاي گل است

گل عزيز است مرا مي طلبد مي دانم

دل من زائر پيوسته دنياي گل است

 استاد حمید محمدخانی -روحش شاد و یادش گرامی-

اشک فلسطین

باز هم شعری از برادرم"حمید"روحش شاد و یادش گرامی

اشک فلسطین

 

دست بيگانه درين خانه كه سر مي شكند

«چون كلوخ قدم راهگذر مي شكند»

هر دم اين قافله با رنگ دگر مي آيد

زنگ اين قافله را اهل هنر مي شكند

يك شب از روزن همسايه فرو مي آيد

در همسايه به فرياد تبر مي شكند

................................................

من شب مرگ تو در آينه باور دارم

ديدم آن روز تو را باد سحر مي شكند

خاك پاك وطن از پاي تو ناپاك مباد

دست ناپاك تورا حلقه در مي شكند

شبنم اشك فلسطين و غم و ناله او

خانه كبر تو با ديده تر مي شكند

آه جانسوز من و ناله اين آبادي

يك دو روز دگر اين دشمن شر مي شكند

« اي بزرگان عرب چشم شرف باز كنيد »

يكي از قوم عرب پاي خطر مي شكند

بس جوانان عزيزي كه به خون غلطيدند

داغشان هر شبه از صبر كمر مي شكند

عاقبت نام تو از لوح ستم پاك شود

پاي ناپاك تو را دست ظفر مي شكند

تقديم به شيفتگان امير مؤمنان علی (ع)

تقديم به شيفتگان امير مؤمنان علی (ع)

                               

                                اخلاص

 

خواستم ازو بگويم ،كمتر از آنم هنوز

كمتر از يك ذره در يك نسل توفانم هنوز

صوفيان يا علي گو عاجز از درك علي[1]

اي شما ، دريا  و،من قطرة بارانم هنوز

خواستم تا در شبستان سخن افشا كنم

واژه مردانگي، ديدم كه نادانم هنوز

خواستم اخلاص او رادر غزل ياد آورم

هم غزل درمانده هم من كه غزلخوانم هنوز

خواستم پژواك سبز لا فتي را بشنوم

من كه اورا كوهي از اسرار مي دانم هنوز

آمدم با ذوالفقارش خانه احساس را

سر كنم، چون تيغ يوسف ديده مي مانم هنوز

هم شما شآن نزول واژه هاي هل اتي

هم شما را آيه اخلاص مي خوانم هنوز

اي شما ابر كرم اي من كوير تشنه لب

از سحاب رحمتت جوياي بارانم هنوز

ياد آن چشمان بي خواب تو مارا مي كُشد

ومن از ياد چنين احساس گريانم هنوز

حلقه ايثار مُرد از داغ آن انگشتري

من گداي آن نگين لطف و احسانم هنوز

خويش را گم كرده ام در كوچه هاي بي كسي

اي كس بي كس مرا درياب مهمانم هنوز

اي تو تنها گوش باز كوفه ‍، اي چاه صبور

سينه را بگشا ي از صبر تو حيرانم هنوز

واژه ها درمانده ،من عاجز، غزل بي انتها

از علي، از مرد گفتن نيست آسانم هنوز

 شعر از زنده یاد حمید محمدخانی

میلاد آفتاب پنهانی بر همگان مبارک

   انتظار

    انتظار

من نماز عشق خواندم با وضوی انتظار

 آب شدشمع دلم در آرزوی انتظار

در فراقش چون سفال در کویر افتاده ای

آب خوردم جرعه جرعه از سبوی انتظار

زورق چشمان باز شرقی آواره ام

می نوردد کوچه را در جستجوی انتظار

از نگاه سبز هر گلدسته می بارد هنوز

باز باران با ترانه از گلوی انتظار

شنبه ها یکشنبه ها قربانی آدینه اند

جمعه، جمعه می نشینم پیش روی انتظار

دیده می جوید تو را ای دیده ی نا دیده ام

می رسد از کعبه ی مو عود  بوی انتظار

آبی دریای هستی ،قطره ای از یاد تو

عشق دارد آبرو از آبروی انتظار

 

تصویر احساس/حمید محمدخانی

ترنم سبز

ترنم سبز

 

افسرده ترین جوانه بی تو

یک نامه ی بی نشانه بی تو

ای سبز ترین ترنم امروز

خشکیده دل زمانه بی تو

درگیر بهانه های بی رنگ

پر رنگ ترین بهانه بی تو

چون زورق مست دیدگانت

دل مانده به یک کرانه بی تو

در بست اسیر آن دو جادو

ای جادوی جاودانه بی تو

با رقص قلم تو را نوشتم

در دفتر عارفانه بی تو

تسبیح دلم گسست امشب

گم گشت هزار دانه بی تو

این مرغ غریبه همچو ققنوس

آتش زده خویش و خانه بی تو

مردی که همیشه می گریزد

از شعر ، غزل ، ترانه ، بی تو

 

زنده یاد : حمید محمد خانی

خداي آينه

خداي آينه

 

خداي آينه ها پس چرا نمي آيي

تو ازبراي خدا پس چرا نمي آيي

شبم بدون ستاره چه سخت مي گذرد

ستاره شب بيا پس چرا نمي آيي

صداي بال كبوتر هنوز مي آيد

به گوش تانيه ها، پس چرا نمي آيي

سبد، سبد گل نرگس شكفت برف آمد

گرفت قلب وفا ،پس چرا نمي آيي

گمان كنم كه تو دلگيري از كسي چون من

مكن نگاه و بيا ،پس چرا نمي آيي

هزار قافله را من شمرده ام هر شب

وزيد باد صبا ،پس چرا نمي آيي

كنار ثانيه ها مانده ام  نگاهم كن

نگاه كن و بيا ،پس چرا نمي آيي

 

 

زنده یاد حمید محمد خانی

گل نور

این تابلو را دخترم حدیث حسینی با الهام از شعر گل نور دایی اش "حمید محمد خانی به تصویر کشیده است

مبعث پیام آور صلح و دوستی بر همگان مبارک

گل نور

 

شب تاريك بشر را چو چراغان كردند

دل هر آينه را آينه باران كردند

صدف مكه گل نور در آغوش كشيد

بت شكستند و شب كفر مسلمان كردند

مكه مي سوخت به ياد تو در انديشه دور

كعبه را بهر  تو سرلوحه ايمان كردند

گوش زمزم ز دف خاطره لبريز كه باز

مكه را با گل ياد تو گلستان كردند

نور ماهش چو بر آينه اذهان افتاد

هر گدا را به هزار آ‌يينه مهمان كردند

عكس مهتاب رخش از دل افلاك گذشت

دختران فلكي سرمه چشمان كردند

چشم خورشيد چو بر چشمه اين نور افتاد

شب خوبان به نگاهي سحر افشان كردند

مكه از بوي گلش سر ز بيابان زده است

خيل گل در قدمش چاك گريبان كردند

 

شعر از زنده یاد حمید محمد خانی روحش شاد ویادش گرامی