زنگ احساس غزل
سالها من در عمل دل مي بريدم در كلاس
قلب احساس غزل مي آفريدم در كلاس
حافظ و خواجو مولانا و خاقاني و او
شعر مي خواندند ، من هم مي شنيدم در كلاس
شاعر امروز هر تكواژ سبزي مي فروخت
با كمال ميل آن را مي خريدم در كلاس
در ميان كوچه، گاهي عابري با خاطرات
شعر مي رقصيد ، من هم مي دويدم در كلاس!
در شبستان خيالم بخش مي كردم تورا
با تبسم بخشها را مي كشيدم در كلاس
پشت جلد دفتر احساس مي ديدم تو را
از سر شاخي به شاخي مي پريدم در كلاس
يك نفر از گوشه اي مي گفت :آقا وقت نيست
گفتم: آنجايي كه مي بايد رسيدم در كلاس
زنگ احساس غزل امروز در من دير شد
از صداي زنگ، من از جا پريدم در كلاس
باز هم تصویری دیگر از احساس حمید محمد خانی متخلص به طوفان
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۲/۲۷ ساعت 0:31 توسط شمسی محمد خانی
|