شعر
لحظه های بحرانی
دلم گرفته ازين لحظه هاي بحراني
ازاين دقايق سر در گم پريشاني
در آسمان دلم ابر هست ميلي نيست
به باغ پنجره در روزهاي بحراني
دوباره يك غزل ابر نباريده
فضاي خانه شعر نگشته توفاني
نشسته قطره خاكستري شبنم اشك
ميان يك دو سه بيتي كه بعد مي خواني
كسي مرا به سكوتي كه چون دلم ترد است
سكوت سرد همان سال پنج توماني
به شعر،واژه،غزل حرف تازه مي خواند
ومن مُرَددَم كه بخوانم شب غزل خواني
صداي زنجره اي نيست در حوالي شب
ز انعكاس صداي سكوت طولاني
چكيده واژه شب روي دامن احساس
سياه، سياه اشك، اشك پشيماني
حضور سبز تورا حرف حرف مي خوانم
نيامدي و نيامد شبي كه مي داني
تو،من،ستاره،غزل،آسمان تنهايي
شب،سايه،دل، كوچه پريشاني
يكي دو بيت نگفته دراين غزل گفتم
همان دو بيت وسط بعد آن غزل خواني
مرا ببر به تماشاي باغهاي غزل
كه خسته خسته ازين لحظه لحظه حيراني
ببند دفتر شعر مرا تمامش كن
قصيده مي شود از درد و رنج انساني
خرداد ۱۳۸۳ رفسنجان حمید محمدخانی