شعر
باز هم تصویر ی از احساس برادرم حمیدروحش شاد و یادش گرامی
در خيابان غريب زندگي گم شدم ،اي آشنا آرام تر
مي سرايم يك سبد گلواژه من جمله تقديم شما ،آرام تر
لحظه لحظه قطر هاي سرنوشت همچنان مي ريخت در دامان شب
آسمان خسته با يك مشت ابر مي گذشت از بام ما ،آرام تر
شكو ه مي كردم شبي دور ازشما در كنار چشمه سار دوستي
رود چون شال سپيدي مي گذشت آب مي شد پا به پا ،آرام تر
قصه مي گفت از زمان دور دور ،شايد از دوران پاك كودكي
ياد مي كرديم و مي خوانديم تو را با صداي بي صدا ،آرام تر
بوي ترش ليقه بوي مشق شب ،باز باران با ترانه مي نوشت
در فضاي خانه هاي روستا مشق بر ديوارها ،آرام تر
سبز مي شد وعده با يك مشت خط زير طاق هستي آن روزها
دور مي شد آرزو از من شبي ،مي نوشتم بي وفا ،آرام تر
زير سقف گرم و سرد آرزو، لحظه هاي ترد بودن مي گذشت
سبز مي شد خاطرات كودكي ، با دلم گفتم دل آرام تر